بـر دل دیـوانـــه بخــندیـد و رفت
در قفس انـداخت مرا، بـعد از آن
بـا غم خود بال و پرم چید و رفت
حــالـت دیـوانگـــیم گــرچـه دیـد؛
زآن همه، هیهات، نپرسید و رفت
قـــامتِ رعنــا ببرد هــوش سرو!
در نظرم، وای، خرامیــد و رفت
ابر بهـاران شد، ازین سـو گـذشت
لیـک، بر این خـاک نبارید و رفت
دوش مهاجر شد و در خــوابِ من
بـــاز مرا دلشـده نامیــد و رفت...
مجتبی علیپور


