دانایی ده که در راه نیفتیم
بینایی ده که در چاه نیفتیم
بگشای دری که درگشاینده تویی
بنمای رهی ک رهنماینده تویی
من دست به هیچ دستگیری ندهم
که ایشان همه فانی اند و پاینده تویی
الهی!
مکش این چراغ افروخته را
و مسوزان این دل سوخته را
و مران این بنده نو آموخته را
و مدر این پرده دوخته را
از نفس بدم رهایی ده یا رب!
از قید خودم رهایی ده یا رب!
بیگانه ز آشنا و خویشم گردان
یعنی به خود آشنایی ده یا رب!
خداوندا!
قسم بر اخترانت
به حق حرمت پیغمبرانت
به راز غنچه نشکفته در باغ
به درد لاله بنشسته با داغ
به پاکی زلال چشمه ساران
به عمر کوته یک قطره باران
به صیدی مانده از ره در کویری
جدال سرنوشتی با اسیری
به عشقی بی مراد و بی سرانجام
به خون آغشتگان دشت بی نام
خداوندا!
قسم بر پاکبازان
بلند آوازگان و سرفرازان
مرا زین خودپرستی ها رها کن
چنان اندیشه ای بر من عطا کن
که تقدیری که از آن ناگزیرم
توانم جبر و قهرش را پذیرم
و یا عزمی چنان پیگیر بخشم
که ناتقدیر را تغییر بخشم
توانایی ده ای بانی تقدیر
که بشناسم ز هم تقدیر و تدبیر

