می روم سوی آن کوه بلند
پا به پا با راه بی نام و نشان
پیچ قبلی پشت سر
پیچ بعدی پیش رو
پشت آنها ناکجا
پاها خسته، پر درد
درد پاها در گلو
می شود اشک به چشم
می چکد بر پاها
تا مگر خاموش گردد درد دل
اشک من بی پایان
درد دل بی درمان
درمانش نوک یک کوه بلند
راه آن سخت تر از راه سهند
می روم بالا سنگ به سنگ
دستم از خون می شود رنگ به رنگ
گاه می افتم باز اما
مقصدم آن بالا
می روم تا آنجا
پشت یک سنگ سیاه
زیر آن ابر سفید
روییده گلی
گلی از شاخه یاس
می درخشد چون الماس
می روم من سویش
می نوازم رویش
مست از بویش
باز اما، درد من مانده به جا
می نویسم روی آن سنگ سیاه
عشق را درمان نیست
عشق را پایان نیست
محمد علی پور

