جای، جای گلایه نیست
در سوک آفتاب صحبتی ز سایه نیست..
روز ارچه می رود؛
شب نیز رفتنی ست....
مجتبی علیپور
,Love does not consist in gazing at each other
.But in looking outward in the same direction
Antoine de Saint Exupery
عشق آن نیست که به هم خیره شویم،
عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم.
آنتونی دِ سنت اگزوپری
دانایی ده که در راه نیفتیم
بینایی ده که در چاه نیفتیم
بگشای دری که درگشاینده تویی
بنمای رهی ک رهنماینده تویی
من دست به هیچ دستگیری ندهم
که ایشان همه فانی اند و پاینده تویی
الهی!
مکش این چراغ افروخته را
و مسوزان این دل سوخته را
و مران این بنده نو آموخته را
و مدر این پرده دوخته را
از نفس بدم رهایی ده یا رب!
از قید خودم رهایی ده یا رب!
بیگانه ز آشنا و خویشم گردان
یعنی به خود آشنایی ده یا رب!
خداوندا!
قسم بر اخترانت
به حق حرمت پیغمبرانت
به راز غنچه نشکفته در باغ
به درد لاله بنشسته با داغ
به پاکی زلال چشمه ساران
به عمر کوته یک قطره باران
به صیدی مانده از ره در کویری
جدال سرنوشتی با اسیری
به عشقی بی مراد و بی سرانجام
به خون آغشتگان دشت بی نام
خداوندا!
قسم بر پاکبازان
بلند آوازگان و سرفرازان
مرا زین خودپرستی ها رها کن
چنان اندیشه ای بر من عطا کن
که تقدیری که از آن ناگزیرم
توانم جبر و قهرش را پذیرم
و یا عزمی چنان پیگیر بخشم
که ناتقدیر را تغییر بخشم
توانایی ده ای بانی تقدیر
که بشناسم ز هم تقدیر و تدبیر
زندگی یعنی، هیاهو
زندگی یعنی، شب نو، روز نو، اندیشه ی نو
زندگی یعنی، غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد،
زندگی بایست یک دم، یک نفس حتی، زجنبش وا نماند،
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد
زندگانی همچو آب است
آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد
در هلال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
مرغکان شوق در آیینه ی تارش نمی جوشند
من سرودی تازه می خواهم،
کرم خاکی نیستم من تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش،
نیستم شب کور کز خورشید روشن گر، بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یک زمان ساکت نمی مانم
من هوای تازه می خواهم!
هوشنگ شفا
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما خواهید مرد.
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید. به زودی خواهید مرد.
بالاخره یکی از دوقورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و سرانجام از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
و ناتوان تر از او کسی است که دوستی که دارد،
به رایگان از دست دهد.
حضرت علی (ع)
فراموش کردن گذشته
غنیمت شمردن حال
امید وار بودن به آینده
مترلینگ
نظام وفای کاشانی
زندگی خواب است و عشق رؤیای آن.
موسه
تاگور
بگیریم که در روزهای تاریک روشن باشیم.
حجازی
ولتر
سعدی
ویلیام شکسپیر
افلاطون


