از این غبار بی کسی حذر کنم دیگر
دلم می خواهد این جهان خاکی را
به خاک واگذارم و گذر کنم دیگر
نشسته ام چه بسا کنار دل شب ها
دلم می خواهد این شب را سحر کنم دیگر
گذشت زمان بی خبری ، به هوش
که باید تمام جهان را خبر کنم دیگر
رهایم کن و امشب آرامشم ببخش
نخواه دمی درین غوغا به سر کنم دیگر
مرا ز من رها کن ، مهاجرم گردان
که من هوای خود از سر بدر کنم دیگر
مجتبی علی پور
کدام دسته گل امروز بر مزار من است
گلی که آمده بر خاک من نمی داند
هزار غنچه خشکیده در کنار من است
گل محمدی من، مپرس حال مرا
به غم دچار چنانم که غم دچار من است
تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد
خود این خلاصه غم های روزگار من است
بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوخته ام، نوبت بهار من است
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛
طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...
جهان گمان کند که من، از آسمان غریبه ام
روی به هر طرف کنم، به مقصدی نمی رسم
در این میان معلق و از این و آن غریبه ام
نظر نمی کنی به من، گلایه ای نمی کنم
به چشم آشنای تو، در این زمان غریبه ام
چه گویم از درون خود به دوستان مدعی
که در میان دوستان، چو بی کسان غریبه ام
دگر مکش به خون دل، چو موج سوی ساحلم
من از تبار تندرم، ز هر کران غریبه ام
اگر چه عاشقم، ولی، مهاجرم به لحظه ها
چو لحظه را گذر کنم، ز عاشقان غریبه ام
مجتبی علی پور
آنچه را گفتی به من آویزه گوشش کنم
عاقبت از یاد بردم ، تا چه حد کوشش کنم؟
در میان خواب دیدم باز لب های تو را
بوسه بر آتش زدم ، شاید فراموشش کنم
سوختم در شعله های عشق و کس یارم نشد
گریه کردم تا مگر با اشک خاموشش کنم
ساقیا مستم کن امشب تا به مستی باز هم
در خیال خام خود دستی به آغوشش کنم
در عبور از کوچه با قلبی پر از آوای دوست
می زنم بر ساز خود ، باشد که مدهوشش کنم
ای مهاجر ، هر چه کردم آخر از یادم نرفت
آن گوارا جرعه ای ، کز لعل او نوشش کنم
مجتبی علی پور
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت!
من هنوز از سفر باغ ارم دلتنگم
ای نبخشوده گناه پدرم آدم را!
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم
حال، در خوف و رجا روبه تو برمی گردم
دو قدم دلهره دارم، دوقدم دلتنگم
نشد از یاد برم خاطره دوری را
گرچه امروز رسیدیم به هم! دلتنگم!
فاضل نظری
می روم سوی آن کوه بلند
پا به پا با راه بی نام و نشان
پیچ قبلی پشت سر
پیچ بعدی پیش رو
پشت آنها ناکجا
پاها خسته، پر درد
درد پاها در گلو
می شود اشک به چشم
می چکد بر پاها
تا مگر خاموش گردد درد دل
اشک من بی پایان
درد دل بی درمان
درمانش نوک یک کوه بلند
راه آن سخت تر از راه سهند
می روم بالا سنگ به سنگ
دستم از خون می شود رنگ به رنگ
گاه می افتم باز اما
مقصدم آن بالا
می روم تا آنجا
پشت یک سنگ سیاه
زیر آن ابر سفید
روییده گلی
گلی از شاخه یاس
می درخشد چون الماس
می روم من سویش
می نوازم رویش
مست از بویش
باز اما، درد من مانده به جا
می نویسم روی آن سنگ سیاه
عشق را درمان نیست
عشق را پایان نیست
محمد علی پور
تا فردا
بیشتر از ثانیه ای فرصت نیست،
همه جا را گشتم
تو نبودی انگار
خسته ام، خسته از این همه گشتن
و سر آخر، تکرار
فرصتی باقی نیست
چشم را باید بست
و از این ثانیه آسوده نشست
- دیگر از ماندن بی تو سیرم -
چشم را می بندم
به تو می اندیشم
و سپس می میرم . . .
مجتبی علی پور
وقتی لب هایت برای یک چکه عشق چاک خورده اند
مسیح هم اگر باشی
وسوسه عاشق شدن رهایت نخواهد کرد!
کریم شفائی
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشهای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟
کدام یک درست گفتهاند
من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کردهاست
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کردهاست!
از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف سادهی میان تهی
چیز دیگری سرم نمیشود
من سرم نمیشود
ولی...
راستی
دلم
چه میشود!
قیصر امین پور
هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی
که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی
که برایت هیچکس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد...
مهدی اخوان ثالث(ماث)
و شب هایی که می میرند و می مانند در یادم
و چشمان به در خیره، که برگردی و بازآیی
و یک قلب پر از کینه که من آن را به تو دادم
و یک خواهش، یک امّید بیهوده
که این قهرت ز من بردار!
و یک پرسش
که من بی تو چگونه می توانم بود، ای یار؟
در این شب های پر شبنم
که از اشک من خسته، به خون ارغوان آغشته گردیده
به حق این دل در غم نشسته، قدم بر چشم من نِه
که جانم بی تو ای خوبا رمیده.
محمد علی پور
... و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آنها را با خدای خویش
-چشم در چشم هم-
نوش کنیم.
حسین پناهی
هم ره غیر به گل گشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
وحشی بافقی
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
الطفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این هم بی باک نمی باید بود
(ادامه دارد)
وحشی بافقی
دیوانه ها آواز بی آهنگ می خوانند
گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می خوانند
کنج قفس می میرم و این خلق بازرگان
مرگ مرا چون قصه ها نیرنگ می خوانند
روز همین مردم که سنگم می زنند از رشک
نام مرا با اشک روی سنگ می خوانند
این ماهی افتاده درتنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی رنگ می خوانند؟!
فاضل نظری
باز هم بوی عطرش
در کوچه پیچیده ست
که گویی چشم خیس آسمان ها هم
جای پایش را به روی کوچه ها دیده ست
باز ، هم چون نسیم رهگذر از کوچه ها رفته ست
او دگر بار سفر بسته ست
و با یاد مسافرها
به جادوی خموش جاده پیوسته ست
باز هم او ، ردای بی پناهی را چو پوشیده ست؛
تو باور کن
که یک بار دگر از کوچه کوچیده ست . . .
مجتبی علی پور
چرا باید به دور تو بگردم
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم
تو که ای شکسته پیمان سر دوستی نداری
ز چه دوست می پذیری، ز چه عهد می سپاری؟
به هزار حیله ای گل، چو دل از کسی ربودی
به خداش می سپاری و به غصه می گذاری
«به کدام مذهب است این» که به ناز خون بریزند
ز شکسته بال مرغی، به گناه دوستاری
چه خیال ها که بگذشت شبان تیره بر دل
به امید آن که صبحی تو سر از افق برآری
تو و شور شادکامی، من و دردِ شوربختی
تو و ناز کامگاری، من و رنج بی قراری
به گناه پاک بازی چه شرارهاست بر دل
ز نگاه دل سیاهت که تو خود خبر نداری
منم آن زلال روشن که ندیده چهره در من
نه درنگ آفتابی، نه شتاب آبشاری
منم آن سبو که هرگز نشکسته در گلویم
نه ترنم شرابی، نه خروش میگساری
همه آرزو که عمری به خیال در تو بستم
به سیاه چالِ شبهاست نهفته در مزاری
به حرام می گذارم همه روزگار خود را
که نیافتم نشانی ز حریم اعتباری
نه توان مهرورزی، نه امید مهربانی
به چه ارزد این که عمری، گذرد به انتظاری؟
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی؟
حسین پناهی
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق
قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق
شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیله رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق
فاضل نظری
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
لیلة القدرعزیزی است، بیا دل بتکانیم
سهم ما چیست از این روزه؟ همین خانه تکانی
ماه کنعان! ندهد سلطنت مصر فریبت
تو چرا مثل پدر نیستی ای یوسف ثانی؟
نیست تقصیر عصا، معجزه موسویت نیست
کاش می شد که شعیبت بپذیرد به شبانی
بی نشانان زمین، زنده به گوران زمانیم
همه همسایه مرگیم، همین است نشانی
علیرضا قزوه
وز خاطره دلگیرم
از عشق چو می خوانم
با یاد تو می میرم
تا عمر بود شادم
از بند غم آزادم
من مستم و مجنونم
اکنون مده بر بادم
در حادثه غرقی تو
من رعدم و برقی تو
خورشید جهان تابی
من مغرب و شرقی تو
زیباتر از این نوری
هم پای همه حوری!
عشقت به سرم مانده
گرچه که ز من دوری
مجتبی علی پور
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شعر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خود کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی!
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چو در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گویا زلزله آمد!
گویا خانه فرو ریخت سر من
...
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
...
تو همه بود و نبودی!
تو همه شعر و سرودی!
چه گریزی ز بر من؟
که ز کو یت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم.
بی تو
من زنده نمانم.
هما میر افشار
سایه فرار می کند
در زیر این تگرگ سنگ
چه کس قرار می کند؟
حرف دلم را نشنید
او که قمار می کند
حرف دل مرا کسی
روزی شعار می کند
او که به من می نگرد
به دل چه کار می کند؟
در دل او، خزان دل
خیال بهار می کند
عاشق که بیند همچو من
سنگ نثار می کند
چون که نمی داند مرا
محو، غبار می کند...
مجتبی علی پور
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده ست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده ست
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله قفسی عاشقت شده ست
آینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
فاضل نظری
تو اگر بی من و دلتنگ منی
یک به یک فاصله ها را بردار.
دستم به قلم
می نویسم از تو
از تو و یاد خوبی های تو
یاد آن روز که از ابر سپید
باران ریخت
من و تو خیس
پرگشودیم سوی بهار
کاش می شد باز با هم
زیر باران بودیم
امشب نیز بارانی است اما
جای آن ابر سپید
چشم من می بارد
چشمم از بی خبری مانده به راه
شاید سفری کرده به ماه
تا از او پرسد که چرا می خواهند
من و تو، ما نشویم؟
ماه بالای سرم
چشم من در چشمش
عکس او در چشمم
پرسشم را می خواند
درد من را می داند
اما از شرم
می رود پشت یک ابر سیاه
عکس او در یک چاه
چشم من باز به راه
همچنان می بارد
بی صدا می خواند!
محمد علی پور
من نه آن مرداب در یکجا اسیرم
نه خورشیدی که هر مغرب بمیرم
نه پروانه که با شمعی بسوزم
بگردم گرد او تا گر بگیرم
تو نه آنی که دریابی بهارم
نه آن یاری که بنشینی کنارم
نمانی تا بزرگی بخشیم تو
روی زینجا که گردانی تو خوارم
چو مجنونم که در چشمت اسیرم
اشارت گر کنی نزدت بمیرم
همین خواهم که گردانی بهارم
به یک لحظه نشینی در کنارم
مجتبی علی پور
کاه سرگشته را کهربا می کشد
چون گریبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به قهر از قفا می کشد
دست و پا می زنم، می رباید سرم
سر رها می کنم، دست و پا می کشد
گفتم این عشق اگر وا گذارد مرا
گفت اگر وا گذارم وفا می کشد
گفت این گوش تو خفته زیر زبان
حرف ناگفته را از خفا می کشد
گفت از آن پیش تر، این مشام نهان
بوی اندیشه را در هوا می کشد
لذت نان شدن زیر دندان او
گندمم را سوی آسیا می کشد
سایه او شدم، چون گریزم از او؟
در پی اش می روم، تا کجا می کشد؟
هـ. ا. سایه

