کدام دسته گل امروز بر مزار من است
گلی که آمده بر خاک من نمی داند
هزار غنچه خشکیده در کنار من است
گل محمدی من، مپرس حال مرا
به غم دچار چنانم که غم دچار من است
تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد
خود این خلاصه غم های روزگار من است
بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوخته ام، نوبت بهار من است
,Love does not consist in gazing at each other
.But in looking outward in the same direction
Antoine de Saint Exupery
عشق آن نیست که به هم خیره شویم،
عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم.
آنتونی دِ سنت اگزوپری
دانایی ده که در راه نیفتیم
بینایی ده که در چاه نیفتیم
بگشای دری که درگشاینده تویی
بنمای رهی ک رهنماینده تویی
من دست به هیچ دستگیری ندهم
که ایشان همه فانی اند و پاینده تویی
الهی!
مکش این چراغ افروخته را
و مسوزان این دل سوخته را
و مران این بنده نو آموخته را
و مدر این پرده دوخته را
از نفس بدم رهایی ده یا رب!
از قید خودم رهایی ده یا رب!
بیگانه ز آشنا و خویشم گردان
یعنی به خود آشنایی ده یا رب!
خداوندا!
قسم بر اخترانت
به حق حرمت پیغمبرانت
به راز غنچه نشکفته در باغ
به درد لاله بنشسته با داغ
به پاکی زلال چشمه ساران
به عمر کوته یک قطره باران
به صیدی مانده از ره در کویری
جدال سرنوشتی با اسیری
به عشقی بی مراد و بی سرانجام
به خون آغشتگان دشت بی نام
خداوندا!
قسم بر پاکبازان
بلند آوازگان و سرفرازان
مرا زین خودپرستی ها رها کن
چنان اندیشه ای بر من عطا کن
که تقدیری که از آن ناگزیرم
توانم جبر و قهرش را پذیرم
و یا عزمی چنان پیگیر بخشم
که ناتقدیر را تغییر بخشم
توانایی ده ای بانی تقدیر
که بشناسم ز هم تقدیر و تدبیر
گفتم ...
گفتم پس می روم تا خوشبخت باشی
خوشبختی من خوشبختی توست
و قول داد که خوشبخت شود.
پس من خوشبخت ترین خواهم بود
هرچند در دوری.
باید بگم از این به بعد، داداش گلم یعنی آقا مجتبی هم با من تو این وبلاگ همکاری میکنه.
پست پایین هم خودش به عنوان اولین کارش تو این وبلاگه.
از همین جا ازش واسه شعرای قشنگش تشکر می کنم.
منتظر نظرات همتون هستیم.
یاحق
آنچه را گفتی به من آویزه گوشش کنم
عاقبت از یاد بردم ، تا چه حد کوشش کنم؟
در میان خواب دیدم باز لب های تو را
بوسه بر آتش زدم ، شاید فراموشش کنم
سوختم در شعله های عشق و کس یارم نشد
گریه کردم تا مگر با اشک خاموشش کنم
ساقیا مستم کن امشب تا به مستی باز هم
در خیال خام خود دستی به آغوشش کنم
در عبور از کوچه با قلبی پر از آوای دوست
می زنم بر ساز خود ، باشد که مدهوشش کنم
ای مهاجر ، هر چه کردم آخر از یادم نرفت
آن گوارا جرعه ای ، کز لعل او نوشش کنم
مجتبی علی پور
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت!
من هنوز از سفر باغ ارم دلتنگم
ای نبخشوده گناه پدرم آدم را!
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم
حال، در خوف و رجا روبه تو برمی گردم
دو قدم دلهره دارم، دوقدم دلتنگم
نشد از یاد برم خاطره دوری را
گرچه امروز رسیدیم به هم! دلتنگم!
فاضل نظری
در خواب به دیدار خدا رفتم.
خدا پرسید می خواهی با من گفتگو کنی؟
جواب دادم اگر وقتش را داشته باشید.
خداوند لبخندی زد و گفت:
وقت من بی انتهاست. در افکارت چه سوالاتی داری که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه خصوصیاتی از انسان حیرت انگیز است؟
خداوند پاسخ داد:
در کودکی از کودک بودنشان ناراحت هستند و آرزویشان بزرگ شدن است ولی در بزرگسالی حسرت دوران کودکی را می خورند.
برای کسب مال و ثروت سلامتیشان را از دست می دهند و سپس مال و ثروت بدست آورده را برای برگرداندن سلامتیشان خرج می کنند.
با اندیشیدن به آینده آنقدر نگران می شوند که حال خود را از یاد می برند. به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده.
چنان زندگی می کنند که گویی مرگ و پایانی برای آنان نیست و در زمان مرگ چنانند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دستانم را گرفت و برای لحظاتی سکوت کردیم و بعد از آن سکوت دوباره پرسیدم:
از دیدگاه خالق انسانها،یادگیری چه درس هایی از زندگی را برای آنها ضروری می دانید؟
خداوند با لبخند پاسخ داد:
بدانند که نمی توان کسی را مجبور به دوست داشتن خود کنند ولی می توانند اجازه دهند که دیگران آنها را دوست بدارند.
بدانند که مقایسه کردن خودشان با دیگران کار خوبی نیست.
بدانند که ثروتمند کسی نیست که مال و ثروت بیشتری دارد بلکه فردی است که نیاز کمتری دارد.
بدانند که اگرچه می توانند در چند ثانیه کسانی را که بسیار دوستشان دارند،غمگین و ناراحت کنند ولی سالها زمان لازم است تا آن را جبران کنند.
بدانند که باید با بخشیدن،بخشش را یاد بگیرند.
بدانند که اشخاصی هستند که بسیار دوستشان دارند ولی نمی توانند احساساتشان را نشان دهند.
بدانند که دو نفر می توانند نظرات متفاوتی داشته باشند.
بدانند که دیگران آنها را ببخشند همیشه کافی نیست بلکه آنها نیز باید خودشان را ببخشند.
و بدانند من اینجا هستم
همیشه
ریتا استریکلند

الهی!
تو دوستان را به خصمان می نمایی!
درویشان را به غم و اندوهان می دهی!
بیمار کنی و خود بیمارستان کنیِ!
درمانده کنی و خود درمان کنی!
از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی!
سعادتش بر سر دیوان کنی
و به فردوس او را مهمان کنی!
مجلسش روضه رضوان کنی
ناخوردن گندم با وی پیمان کنی
و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی!
آنگه او را به زندان کنی و سالها گریان کنی!
جباری تو! کار جباران کنی.
خداوندی! کار خداوندان کنی!
تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی.
خواجه عبدالله انصاری

می روم سوی آن کوه بلند
پا به پا با راه بی نام و نشان
پیچ قبلی پشت سر
پیچ بعدی پیش رو
پشت آنها ناکجا
پاها خسته، پر درد
درد پاها در گلو
می شود اشک به چشم
می چکد بر پاها
تا مگر خاموش گردد درد دل
اشک من بی پایان
درد دل بی درمان
درمانش نوک یک کوه بلند
راه آن سخت تر از راه سهند
می روم بالا سنگ به سنگ
دستم از خون می شود رنگ به رنگ
گاه می افتم باز اما
مقصدم آن بالا
می روم تا آنجا
پشت یک سنگ سیاه
زیر آن ابر سفید
روییده گلی
گلی از شاخه یاس
می درخشد چون الماس
می روم من سویش
می نوازم رویش
مست از بویش
باز اما، درد من مانده به جا
می نویسم روی آن سنگ سیاه
عشق را درمان نیست
عشق را پایان نیست
محمد علی پور
تا فردا
بیشتر از ثانیه ای فرصت نیست،
همه جا را گشتم
تو نبودی انگار
خسته ام، خسته از این همه گشتن
و سر آخر، تکرار
فرصتی باقی نیست
چشم را باید بست
و از این ثانیه آسوده نشست
- دیگر از ماندن بی تو سیرم -
چشم را می بندم
به تو می اندیشم
و سپس می میرم . . .
مجتبی علی پور
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما خواهید مرد.
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید. به زودی خواهید مرد.
بالاخره یکی از دوقورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و سرانجام از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
وقتی لب هایت برای یک چکه عشق چاک خورده اند
مسیح هم اگر باشی
وسوسه عاشق شدن رهایت نخواهد کرد!
کریم شفائی
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا
بیا نزدیکتر
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشهای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟
کدام یک درست گفتهاند
من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کردهاست
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کردهاست!
از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف سادهی میان تهی
چیز دیگری سرم نمیشود
من سرم نمیشود
ولی...
راستی
دلم
چه میشود!
قیصر امین پور
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
قیصر امین پور

استاد قیصر امین پور به دیدار معشوق شتافت.
شادی روحش صلوات.
دنیا تنگ،
نومیدی توان فرساست.
می دانم!
ولیکن، ره سپردن در سیاهی،
رو به سوی روشنی،
زیباست.
می دانی؟!
فریدون مشیری
هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی
که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی
که برایت هیچکس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد...
مهدی اخوان ثالث(ماث)
و شب هایی که می میرند و می مانند در یادم
و چشمان به در خیره، که برگردی و بازآیی
و یک قلب پر از کینه که من آن را به تو دادم
و یک خواهش، یک امّید بیهوده
که این قهرت ز من بردار!
و یک پرسش
که من بی تو چگونه می توانم بود، ای یار؟
در این شب های پر شبنم
که از اشک من خسته، به خون ارغوان آغشته گردیده
به حق این دل در غم نشسته، قدم بر چشم من نِه
که جانم بی تو ای خوبا رمیده.
محمد علی پور
... و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آنها را با خدای خویش
-چشم در چشم هم-
نوش کنیم.
حسین پناهی
هم ره غیر به گل گشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
وحشی بافقی
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
الطفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این هم بی باک نمی باید بود
(ادامه دارد)
وحشی بافقی
دیوانه ها آواز بی آهنگ می خوانند
گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می خوانند
کنج قفس می میرم و این خلق بازرگان
مرگ مرا چون قصه ها نیرنگ می خوانند
روز همین مردم که سنگم می زنند از رشک
نام مرا با اشک روی سنگ می خوانند
این ماهی افتاده درتنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی رنگ می خوانند؟!
فاضل نظری
باز هم بوی عطرش
در کوچه پیچیده ست
که گویی چشم خیس آسمان ها هم
جای پایش را به روی کوچه ها دیده ست
باز ، هم چون نسیم رهگذر از کوچه ها رفته ست
او دگر بار سفر بسته ست
و با یاد مسافرها
به جادوی خموش جاده پیوسته ست
باز هم او ، ردای بی پناهی را چو پوشیده ست؛
تو باور کن
که یک بار دگر از کوچه کوچیده ست . . .
مجتبی علی پور
چرا باید به دور تو بگردم
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم
در اتوبوس
چشم در چشم های ناگفتنی اش.
یک نفر گفت:
«آقا
جای خالی
بفرمایید»
چه غمگنانه است
وقتی در باران
به تو چتر تعارف کنند.
گروس عبدالملکیان
تو که ای شکسته پیمان سر دوستی نداری
ز چه دوست می پذیری، ز چه عهد می سپاری؟
به هزار حیله ای گل، چو دل از کسی ربودی
به خداش می سپاری و به غصه می گذاری
«به کدام مذهب است این» که به ناز خون بریزند
ز شکسته بال مرغی، به گناه دوستاری
چه خیال ها که بگذشت شبان تیره بر دل
به امید آن که صبحی تو سر از افق برآری
تو و شور شادکامی، من و دردِ شوربختی
تو و ناز کامگاری، من و رنج بی قراری
به گناه پاک بازی چه شرارهاست بر دل
ز نگاه دل سیاهت که تو خود خبر نداری
منم آن زلال روشن که ندیده چهره در من
نه درنگ آفتابی، نه شتاب آبشاری
منم آن سبو که هرگز نشکسته در گلویم
نه ترنم شرابی، نه خروش میگساری
همه آرزو که عمری به خیال در تو بستم
به سیاه چالِ شبهاست نهفته در مزاری
به حرام می گذارم همه روزگار خود را
که نیافتم نشانی ز حریم اعتباری
نه توان مهرورزی، نه امید مهربانی
به چه ارزد این که عمری، گذرد به انتظاری؟
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی؟
حسین پناهی
خداوندا! بگذار به معشوقم بپیوندم.
خداوندا! عشق مرا بی سرانجام مگذار.
خداوندا! عمر من کوتاه گردان.
خداوندا! می دانی که عاشقت هستم.
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق
قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق
شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیله رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق
فاضل نظری
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
لیلة القدرعزیزی است، بیا دل بتکانیم
سهم ما چیست از این روزه؟ همین خانه تکانی
ماه کنعان! ندهد سلطنت مصر فریبت
تو چرا مثل پدر نیستی ای یوسف ثانی؟
نیست تقصیر عصا، معجزه موسویت نیست
کاش می شد که شعیبت بپذیرد به شبانی
بی نشانان زمین، زنده به گوران زمانیم
همه همسایه مرگیم، همین است نشانی
علیرضا قزوه
و ناتوان تر از او کسی است که دوستی که دارد،
به رایگان از دست دهد.
حضرت علی (ع)
شب ها پر از طوفان
روزها ساکت و آرام
دل ها پر از کینه
دست ها غرق در خون
زندگی پر نیرنگ
آسمان اما بی رنگ
کوزه هایی ناب
تشنه های بی آب
مرد باران در خواب
کوچه های بن بست
دشنه هایی در دست
جنگ انسان با دین
مرگ یک مسکین
حجم یک واژه زرد
قتل یک پیکر سرد
پای مردان چون کوه
دست آنها چون دشت
چشمشان پر اشک
شرمشان در دست
کودکان خیره به در
غافل از خالی دستان پدر!
مردم همه در حسرت یک تکه نان
می دهند دست به جلاد زمان
می کنند خون ضعیفان پامال
هیچ کس فکر رهایی نیست!!!
عشق گشته نهان
رخت بر بسته از هر دو جهان
من اما دست به دل خواهم داد
و سفر خواهم کرد
سوی آن شهر پر آوازه عشق
در پی دل می روم شهر به شهر
می روم راهی را که گذر کرد از آن
روزگاران قدیم
شاه دل بی فرجام
و دگر بازنگشت...
خدا نگهدار
محمد علی پور
فراموش کردن گذشته
غنیمت شمردن حال
امید وار بودن به آینده
مترلینگ
نظام وفای کاشانی
وز خاطره دلگیرم
از عشق چو می خوانم
با یاد تو می میرم
تا عمر بود شادم
از بند غم آزادم
من مستم و مجنونم
اکنون مده بر بادم
در حادثه غرقی تو
من رعدم و برقی تو
خورشید جهان تابی
من مغرب و شرقی تو
زیباتر از این نوری
هم پای همه حوری!
عشقت به سرم مانده
گرچه که ز من دوری
مجتبی علی پور
زندگی خواب است و عشق رؤیای آن.
موسه
یک










