از این غبار بی کسی حذر کنم دیگر
دلم می خواهد این جهان خاکی را
به خاک واگذارم و گذر کنم دیگر
نشسته ام چه بسا کنار دل شب ها
دلم می خواهد این شب را سحر کنم دیگر
گذشت زمان بی خبری ، به هوش
که باید تمام جهان را خبر کنم دیگر
رهایم کن و امشب آرامشم ببخش
نخواه دمی درین غوغا به سر کنم دیگر
مرا ز من رها کن ، مهاجرم گردان
که من هوای خود از سر بدر کنم دیگر
مجتبی علی پور
زندگی یعنی، هیاهو
زندگی یعنی، شب نو، روز نو، اندیشه ی نو
زندگی یعنی، غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد،
زندگی بایست یک دم، یک نفس حتی، زجنبش وا نماند،
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد
زندگانی همچو آب است
آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد
در هلال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
مرغکان شوق در آیینه ی تارش نمی جوشند
من سرودی تازه می خواهم،
کرم خاکی نیستم من تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش،
نیستم شب کور کز خورشید روشن گر، بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یک زمان ساکت نمی مانم
من هوای تازه می خواهم!
هوشنگ شفا
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛
طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...
جهان گمان کند که من، از آسمان غریبه ام
روی به هر طرف کنم، به مقصدی نمی رسم
در این میان معلق و از این و آن غریبه ام
نظر نمی کنی به من، گلایه ای نمی کنم
به چشم آشنای تو، در این زمان غریبه ام
چه گویم از درون خود به دوستان مدعی
که در میان دوستان، چو بی کسان غریبه ام
دگر مکش به خون دل، چو موج سوی ساحلم
من از تبار تندرم، ز هر کران غریبه ام
اگر چه عاشقم، ولی، مهاجرم به لحظه ها
چو لحظه را گذر کنم، ز عاشقان غریبه ام
مجتبی علی پور


