جان می دهمت با شوق، هرچند خطر دارد
من سوخـته دردم، از غم چه هراسم بــاد؟
بـاد است که می گرید، این دیده حذر دارد
بــا این همه غـم شـادم، در بــنـدم و آزادم
بــاور نکنم هرگز شب را، کـه سحر دارد
چون شعله، ز عشق تو هر لحظه پریشانم
گویی کـه مرا از تن، جان قصد گذر دارد
بر قـبله چشمانت صد قـافله در سجده ست
بــا این همـه دلـداده از مـا کـه خـبر دارد؟
یـارا چـه شود گـاهی بر مـا نـظر اندازی!
بـاشد کـه مهاجر هم بر خویش نـظر دارد...
مجتبی علیپور
مرگ را باید خندید
یار را باید بوسید
عشق را باید...
به نظرت جای ... چی بذاریم بهتره؟

