چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما خواهید مرد.
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید. به زودی خواهید مرد.
بالاخره یکی از دوقورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و سرانجام از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
وقتی لب هایت برای یک چکه عشق چاک خورده اند
مسیح هم اگر باشی
وسوسه عاشق شدن رهایت نخواهد کرد!
کریم شفائی
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا
بیا نزدیکتر
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشهای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟
کدام یک درست گفتهاند
من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کردهاست
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کردهاست!
از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف سادهی میان تهی
چیز دیگری سرم نمیشود
من سرم نمیشود
ولی...
راستی
دلم
چه میشود!
قیصر امین پور
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
قیصر امین پور

استاد قیصر امین پور به دیدار معشوق شتافت.
شادی روحش صلوات.
دنیا تنگ،
نومیدی توان فرساست.
می دانم!
ولیکن، ره سپردن در سیاهی،
رو به سوی روشنی،
زیباست.
می دانی؟!
فریدون مشیری
هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی
که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی
که برایت هیچکس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد...
مهدی اخوان ثالث(ماث)
و شب هایی که می میرند و می مانند در یادم
و چشمان به در خیره، که برگردی و بازآیی
و یک قلب پر از کینه که من آن را به تو دادم
و یک خواهش، یک امّید بیهوده
که این قهرت ز من بردار!
و یک پرسش
که من بی تو چگونه می توانم بود، ای یار؟
در این شب های پر شبنم
که از اشک من خسته، به خون ارغوان آغشته گردیده
به حق این دل در غم نشسته، قدم بر چشم من نِه
که جانم بی تو ای خوبا رمیده.
محمد علی پور
... و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آنها را با خدای خویش
-چشم در چشم هم-
نوش کنیم.
حسین پناهی
هم ره غیر به گل گشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
وحشی بافقی
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
الطفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این هم بی باک نمی باید بود
(ادامه دارد)
وحشی بافقی
دیوانه ها آواز بی آهنگ می خوانند
گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می خوانند
کنج قفس می میرم و این خلق بازرگان
مرگ مرا چون قصه ها نیرنگ می خوانند
روز همین مردم که سنگم می زنند از رشک
نام مرا با اشک روی سنگ می خوانند
این ماهی افتاده درتنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی رنگ می خوانند؟!
فاضل نظری





