وگر مهر باشی به روشنگری
اگر روزگاری تو را برنهند
نگين حكومت بر انگشتری
به رفعت اگر تا ثريا روی
شوی برتر از زهره و مشتری
گر افتد به پای تو خورشيد بخت
رسی بر فلك از بلندای اختری
گرت آرزوها برآيد به كام
دهندت بر اهل جهان سروری
دو صد حشمت آنچنانی تو را
نيرزد به يك لحظه بی مادری
مهدی سهیلی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی
شاید از آن پس بود که احساس می کردم
در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی
شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی
از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت
از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی
نام تو را می کند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی
بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی
آینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست می گویی
فاضل نظری
با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت
زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت
در تمام سالهای رفته برما روزگار
مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت
فاضل نظری
آری، اگر بسیار، اگر کم فرق دارند
شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشته عشقت نظر کن
پروانه های مرده با هم فرق دارند!
فاضل نظری

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست
فاضل نظری
زلف بر یک سو زدی تا غرق مهتابم کنی
آتش از برق نگاهت ریختی در جان من
خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی
رفتی از پیشم که دور از چشم تو تا نیم شب
با نوای لای لای گریه ها خوابم کنی
مهدی سهیلی
زیباست
حالا
سمفونی پنجم بتهوون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست.
گروس عبدالملکیان
خلاصه دنیاست
۵/۵ غروب
قرار
مه
ایستگاه
باران
و قطاری
که یا تو را می آورد
یا مرا می برد.
گروس عبدالملکیان
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو.
حسین پناهی
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش، من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم تا چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
... و خاصیت عشق این است...
سهراب سپهری

که مرا از من شست
و تو را در من جست
آخرین لحظه تو آهی بود
که به جانم آویخت
تار و پود تن من در هم ریخت
...
اولین لحظه ما جایی بود
که گل عهد من وتو رویید
و خدا هم گل ما را بویید.
مجتبی علی پور
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد
فاضل نظری
که هر چه بخواهی همان را بخواهم
اگر بروی شادم
اگر بمانی شادتر
تو را شاد تر می خواهم
با من یا بی من
بی من اما
شادتر اگر باشی
کمی
- فقط کمی -
ناشادم
و این همان عشق است
عشق همین تفاوت است
همین تفاوت که به مویی بسته است
و چه بهتر که به موی تو بسته باشد.
عبدا... صمدیان


