از این غبار بی کسی حذر کنم دیگر
دلم می خواهد این جهان خاکی را
به خاک واگذارم و گذر کنم دیگر
نشسته ام چه بسا کنار دل شب ها
دلم می خواهد این شب را سحر کنم دیگر
گذشت زمان بی خبری ، به هوش
که باید تمام جهان را خبر کنم دیگر
رهایم کن و امشب آرامشم ببخش
نخواه دمی درین غوغا به سر کنم دیگر
مرا ز من رها کن ، مهاجرم گردان
که من هوای خود از سر بدر کنم دیگر
مجتبی علی پور
کدام دسته گل امروز بر مزار من است
گلی که آمده بر خاک من نمی داند
هزار غنچه خشکیده در کنار من است
گل محمدی من، مپرس حال مرا
به غم دچار چنانم که غم دچار من است
تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد
خود این خلاصه غم های روزگار من است
بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوخته ام، نوبت بهار من است
,Love does not consist in gazing at each other
.But in looking outward in the same direction
Antoine de Saint Exupery
عشق آن نیست که به هم خیره شویم،
عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم.
آنتونی دِ سنت اگزوپری
دانایی ده که در راه نیفتیم
بینایی ده که در چاه نیفتیم
بگشای دری که درگشاینده تویی
بنمای رهی ک رهنماینده تویی
من دست به هیچ دستگیری ندهم
که ایشان همه فانی اند و پاینده تویی
الهی!
مکش این چراغ افروخته را
و مسوزان این دل سوخته را
و مران این بنده نو آموخته را
و مدر این پرده دوخته را
از نفس بدم رهایی ده یا رب!
از قید خودم رهایی ده یا رب!
بیگانه ز آشنا و خویشم گردان
یعنی به خود آشنایی ده یا رب!
خداوندا!
قسم بر اخترانت
به حق حرمت پیغمبرانت
به راز غنچه نشکفته در باغ
به درد لاله بنشسته با داغ
به پاکی زلال چشمه ساران
به عمر کوته یک قطره باران
به صیدی مانده از ره در کویری
جدال سرنوشتی با اسیری
به عشقی بی مراد و بی سرانجام
به خون آغشتگان دشت بی نام
خداوندا!
قسم بر پاکبازان
بلند آوازگان و سرفرازان
مرا زین خودپرستی ها رها کن
چنان اندیشه ای بر من عطا کن
که تقدیری که از آن ناگزیرم
توانم جبر و قهرش را پذیرم
و یا عزمی چنان پیگیر بخشم
که ناتقدیر را تغییر بخشم
توانایی ده ای بانی تقدیر
که بشناسم ز هم تقدیر و تدبیر
زندگی یعنی، هیاهو
زندگی یعنی، شب نو، روز نو، اندیشه ی نو
زندگی یعنی، غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد،
زندگی بایست یک دم، یک نفس حتی، زجنبش وا نماند،
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد
زندگانی همچو آب است
آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد
در هلال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
مرغکان شوق در آیینه ی تارش نمی جوشند
من سرودی تازه می خواهم،
کرم خاکی نیستم من تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش،
نیستم شب کور کز خورشید روشن گر، بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یک زمان ساکت نمی مانم
من هوای تازه می خواهم!
هوشنگ شفا
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛
طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...
گفتم ...
گفتم پس می روم تا خوشبخت باشی
خوشبختی من خوشبختی توست
و قول داد که خوشبخت شود.
پس من خوشبخت ترین خواهم بود
هرچند در دوری.
باید بگم از این به بعد، داداش گلم یعنی آقا مجتبی هم با من تو این وبلاگ همکاری میکنه.
پست پایین هم خودش به عنوان اولین کارش تو این وبلاگه.
از همین جا ازش واسه شعرای قشنگش تشکر می کنم.
منتظر نظرات همتون هستیم.
یاحق
جهان گمان کند که من، از آسمان غریبه ام
روی به هر طرف کنم، به مقصدی نمی رسم
در این میان معلق و از این و آن غریبه ام
نظر نمی کنی به من، گلایه ای نمی کنم
به چشم آشنای تو، در این زمان غریبه ام
چه گویم از درون خود به دوستان مدعی
که در میان دوستان، چو بی کسان غریبه ام
دگر مکش به خون دل، چو موج سوی ساحلم
من از تبار تندرم، ز هر کران غریبه ام
اگر چه عاشقم، ولی، مهاجرم به لحظه ها
چو لحظه را گذر کنم، ز عاشقان غریبه ام
مجتبی علی پور
آنچه را گفتی به من آویزه گوشش کنم
عاقبت از یاد بردم ، تا چه حد کوشش کنم؟
در میان خواب دیدم باز لب های تو را
بوسه بر آتش زدم ، شاید فراموشش کنم
سوختم در شعله های عشق و کس یارم نشد
گریه کردم تا مگر با اشک خاموشش کنم
ساقیا مستم کن امشب تا به مستی باز هم
در خیال خام خود دستی به آغوشش کنم
در عبور از کوچه با قلبی پر از آوای دوست
می زنم بر ساز خود ، باشد که مدهوشش کنم
ای مهاجر ، هر چه کردم آخر از یادم نرفت
آن گوارا جرعه ای ، کز لعل او نوشش کنم
مجتبی علی پور
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت!
من هنوز از سفر باغ ارم دلتنگم
ای نبخشوده گناه پدرم آدم را!
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم
حال، در خوف و رجا روبه تو برمی گردم
دو قدم دلهره دارم، دوقدم دلتنگم
نشد از یاد برم خاطره دوری را
گرچه امروز رسیدیم به هم! دلتنگم!
فاضل نظری
در خواب به دیدار خدا رفتم.
خدا پرسید می خواهی با من گفتگو کنی؟
جواب دادم اگر وقتش را داشته باشید.
خداوند لبخندی زد و گفت:
وقت من بی انتهاست. در افکارت چه سوالاتی داری که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه خصوصیاتی از انسان حیرت انگیز است؟
خداوند پاسخ داد:
در کودکی از کودک بودنشان ناراحت هستند و آرزویشان بزرگ شدن است ولی در بزرگسالی حسرت دوران کودکی را می خورند.
برای کسب مال و ثروت سلامتیشان را از دست می دهند و سپس مال و ثروت بدست آورده را برای برگرداندن سلامتیشان خرج می کنند.
با اندیشیدن به آینده آنقدر نگران می شوند که حال خود را از یاد می برند. به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده.
چنان زندگی می کنند که گویی مرگ و پایانی برای آنان نیست و در زمان مرگ چنانند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دستانم را گرفت و برای لحظاتی سکوت کردیم و بعد از آن سکوت دوباره پرسیدم:
از دیدگاه خالق انسانها،یادگیری چه درس هایی از زندگی را برای آنها ضروری می دانید؟
خداوند با لبخند پاسخ داد:
بدانند که نمی توان کسی را مجبور به دوست داشتن خود کنند ولی می توانند اجازه دهند که دیگران آنها را دوست بدارند.
بدانند که مقایسه کردن خودشان با دیگران کار خوبی نیست.
بدانند که ثروتمند کسی نیست که مال و ثروت بیشتری دارد بلکه فردی است که نیاز کمتری دارد.
بدانند که اگرچه می توانند در چند ثانیه کسانی را که بسیار دوستشان دارند،غمگین و ناراحت کنند ولی سالها زمان لازم است تا آن را جبران کنند.
بدانند که باید با بخشیدن،بخشش را یاد بگیرند.
بدانند که اشخاصی هستند که بسیار دوستشان دارند ولی نمی توانند احساساتشان را نشان دهند.
بدانند که دو نفر می توانند نظرات متفاوتی داشته باشند.
بدانند که دیگران آنها را ببخشند همیشه کافی نیست بلکه آنها نیز باید خودشان را ببخشند.
و بدانند من اینجا هستم
همیشه
ریتا استریکلند

الهی!
تو دوستان را به خصمان می نمایی!
درویشان را به غم و اندوهان می دهی!
بیمار کنی و خود بیمارستان کنیِ!
درمانده کنی و خود درمان کنی!
از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی!
سعادتش بر سر دیوان کنی
و به فردوس او را مهمان کنی!
مجلسش روضه رضوان کنی
ناخوردن گندم با وی پیمان کنی
و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی!
آنگه او را به زندان کنی و سالها گریان کنی!
جباری تو! کار جباران کنی.
خداوندی! کار خداوندان کنی!
تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی.
خواجه عبدالله انصاری

می روم سوی آن کوه بلند
پا به پا با راه بی نام و نشان
پیچ قبلی پشت سر
پیچ بعدی پیش رو
پشت آنها ناکجا
پاها خسته، پر درد
درد پاها در گلو
می شود اشک به چشم
می چکد بر پاها
تا مگر خاموش گردد درد دل
اشک من بی پایان
درد دل بی درمان
درمانش نوک یک کوه بلند
راه آن سخت تر از راه سهند
می روم بالا سنگ به سنگ
دستم از خون می شود رنگ به رنگ
گاه می افتم باز اما
مقصدم آن بالا
می روم تا آنجا
پشت یک سنگ سیاه
زیر آن ابر سفید
روییده گلی
گلی از شاخه یاس
می درخشد چون الماس
می روم من سویش
می نوازم رویش
مست از بویش
باز اما، درد من مانده به جا
می نویسم روی آن سنگ سیاه
عشق را درمان نیست
عشق را پایان نیست
محمد علی پور
تا فردا
بیشتر از ثانیه ای فرصت نیست،
همه جا را گشتم
تو نبودی انگار
خسته ام، خسته از این همه گشتن
و سر آخر، تکرار
فرصتی باقی نیست
چشم را باید بست
و از این ثانیه آسوده نشست
- دیگر از ماندن بی تو سیرم -
چشم را می بندم
به تو می اندیشم
و سپس می میرم . . .
مجتبی علی پور
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما خواهید مرد.
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید. به زودی خواهید مرد.
بالاخره یکی از دوقورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و سرانجام از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
وقتی لب هایت برای یک چکه عشق چاک خورده اند
مسیح هم اگر باشی
وسوسه عاشق شدن رهایت نخواهد کرد!
کریم شفائی
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا بیا
بیا بیا بیا
بیا نزدیکتر





