جای، جای گلایه نیست
در سوک آفتاب صحبتی ز سایه نیست..
روز ارچه می رود؛
شب نیز رفتنی ست....
مجتبی علیپور
بـر دل دیـوانـــه بخــندیـد و رفت
در قفس انـداخت مرا، بـعد از آن
بـا غم خود بال و پرم چید و رفت
حــالـت دیـوانگـــیم گــرچـه دیـد؛
زآن همه، هیهات، نپرسید و رفت
قـــامتِ رعنــا ببرد هــوش سرو!
در نظرم، وای، خرامیــد و رفت
ابر بهـاران شد، ازین سـو گـذشت
لیـک، بر این خـاک نبارید و رفت
دوش مهاجر شد و در خــوابِ من
بـــاز مرا دلشـده نامیــد و رفت...
مجتبی علیپور
چه بگويم؟
كه خبر از دل بيمار نداري
همه شب از غم چشمان تو، من خواب ندارم
تو ولي هيچ شبي ديده بيدار نداري....
مجتبي عليپور
هم مي شود غم حاصلت،
هم مي فزايد مشكلت،
گر با دلم باشد دلت!
برگير دل از عشق من
آتش بزن بر جـان و تن
گر بـا دلم بـاشد دلت؛
خاموش گردد محفلت
با من نمان در اين عبور
راه سفر دورست، دور
گر بـا دلم بـاشد دلت؛
هرگز نيابي ساحلت
از من گذر كن نازنين
رؤيـاي فـردا را ببين
شب هم نگردد منزلت؛
گر با دلم باشد دلت....
مجتبي عليپور
در برزخي افتاده ام گويي!
تا با تو بودن يك قدم باقيست....
مجتبي عليپور
عاقبت چشم تو با من بد کرد
دست تو
دست تمنای مرا هم رد کرد
دست از عشق تو نتوانم شست
گرچه می دانم نیک
لب خونخوار تو خونین جگرم خواهد کرد....
مجتبی علیپور
به صخره هاي قلب من
چو موج، حمله ور شود
پديده اي به نام عشق...
آشناي گريه هاي بي ريايم مي شوي؟
در غريبستان چشمم التماس عاشقي ست
با نگاهت همصدا با چشم هايم مي شوي؟
گر دلم پرچين ندارد، از نشان سادگي ست
هم نشيني ساده و صادق برايم مي شوي؟
روزگار انديشه هاي تيره را مي پرورد
اي غريبه! جان پناه با وفايم مي شوي؟
غصه هايم، اي "رها"
از بند شوم بي كسي ست
انتهاي غصه ي بي انتهايم مي شوي؟!
فرهاد صفريان كرمانشاهي (رها)
جان می دهمت با شوق، هرچند خطر دارد
من سوخـته دردم، از غم چه هراسم بــاد؟
بـاد است که می گرید، این دیده حذر دارد
بــا این همه غـم شـادم، در بــنـدم و آزادم
بــاور نکنم هرگز شب را، کـه سحر دارد
چون شعله، ز عشق تو هر لحظه پریشانم
گویی کـه مرا از تن، جان قصد گذر دارد
بر قـبله چشمانت صد قـافله در سجده ست
بــا این همـه دلـداده از مـا کـه خـبر دارد؟
یـارا چـه شود گـاهی بر مـا نـظر اندازی!
بـاشد کـه مهاجر هم بر خویش نـظر دارد...
مجتبی علیپور
مرگ را باید خندید
یار را باید بوسید
عشق را باید...
به نظرت جای ... چی بذاریم بهتره؟
آه، که با رغیــــب من جـانــب خــانه می روی
بی خبــــــر از کنار من، ای نفــــــس ســپیده دم
گـــــــرم تــر از شـــــراره آه شــــبانه می روی
من به زبان اشـــــک خود، می دهمـــت سلام تو
بر سر آتــــش دلـــــم، همچـــــو زبانه می روی
در نگــــه نیـــــاز من، موج امیـــــــد ها تویــــی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی
گردش جــــام چشــــم تو هیـــچ به کـــــام ما نشد
تا به مــــراد مدعـــی، همچـــو زمــانه می روی
حــــال که داســــتان من، بهـــر تو شد فسـانه ای
باز بگو به خواب خوش، با چه فسانه می روی؟
شفیعی کدکنی
به هر بهانه ای که بود، تو بی اراده دل نبند
آنکه در آسمان عشق، ستاره چینِ لحظه هاست
راه نرفتـه یک قـدم پــای پیاده، دل نبند
چشمه ی چشم من اگر نای گریستن نداشت
تو بارش بهار شو، بر نمِ جاده دل نبند
پای بر آسمان بنه، جای تو نیست بر زمین
به آنکه بر دلت چنین پای نهاده دل نبند
گر به هوای عشقِ تو دگر نفس نمی کشم
بر این دلِ شکسته کز نفس فتاده دل نبند
مهاجر از گذارِ شب، اسیر قصه ها مشو
تو ساده ای هنوز هم، به عشق ساده دل نبند
مجتبی علی پور
از این غبار بی کسی حذر کنم دیگر
دلم می خواهد این جهان خاکی را
به خاک واگذارم و گذر کنم دیگر
نشسته ام چه بسا کنار دل شب ها
دلم می خواهد این شب را سحر کنم دیگر
گذشت زمان بی خبری ، به هوش
که باید تمام جهان را خبر کنم دیگر
رهایم کن و امشب آرامشم ببخش
نخواه دمی درین غوغا به سر کنم دیگر
مرا ز من رها کن ، مهاجرم گردان
که من هوای خود از سر بدر کنم دیگر
مجتبی علی پور
کدام دسته گل امروز بر مزار من است
گلی که آمده بر خاک من نمی داند
هزار غنچه خشکیده در کنار من است
گل محمدی من، مپرس حال مرا
به غم دچار چنانم که غم دچار من است
تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد
خود این خلاصه غم های روزگار من است
بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوخته ام، نوبت بهار من است
,Love does not consist in gazing at each other
.But in looking outward in the same direction
Antoine de Saint Exupery
عشق آن نیست که به هم خیره شویم،
عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم.
آنتونی دِ سنت اگزوپری
دانایی ده که در راه نیفتیم
بینایی ده که در چاه نیفتیم
بگشای دری که درگشاینده تویی
بنمای رهی ک رهنماینده تویی
من دست به هیچ دستگیری ندهم
که ایشان همه فانی اند و پاینده تویی
الهی!
مکش این چراغ افروخته را
و مسوزان این دل سوخته را
و مران این بنده نو آموخته را
و مدر این پرده دوخته را
از نفس بدم رهایی ده یا رب!
از قید خودم رهایی ده یا رب!
بیگانه ز آشنا و خویشم گردان
یعنی به خود آشنایی ده یا رب!
خداوندا!
قسم بر اخترانت
به حق حرمت پیغمبرانت
به راز غنچه نشکفته در باغ
به درد لاله بنشسته با داغ
به پاکی زلال چشمه ساران
به عمر کوته یک قطره باران
به صیدی مانده از ره در کویری
جدال سرنوشتی با اسیری
به عشقی بی مراد و بی سرانجام
به خون آغشتگان دشت بی نام
خداوندا!
قسم بر پاکبازان
بلند آوازگان و سرفرازان
مرا زین خودپرستی ها رها کن
چنان اندیشه ای بر من عطا کن
که تقدیری که از آن ناگزیرم
توانم جبر و قهرش را پذیرم
و یا عزمی چنان پیگیر بخشم
که ناتقدیر را تغییر بخشم
توانایی ده ای بانی تقدیر
که بشناسم ز هم تقدیر و تدبیر
زندگی یعنی، هیاهو
زندگی یعنی، شب نو، روز نو، اندیشه ی نو
زندگی یعنی، غم نو، حسرت نو، پیشه ی نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد،
زندگی بایست یک دم، یک نفس حتی، زجنبش وا نماند،
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد
زندگانی همچو آب است
آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد
در هلال آبگیرش غنچه ی لبخند می میرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
مرغکان شوق در آیینه ی تارش نمی جوشند
من سرودی تازه می خواهم،
کرم خاکی نیستم من تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش،
نیستم شب کور کز خورشید روشن گر، بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یک زمان ساکت نمی مانم
من هوای تازه می خواهم!
هوشنگ شفا
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛
طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...



